تا دور... تا قله نور

فرزندم بخوان و بخوان و بخوان

خندند بر آن دیده که اینجا نشود گریان!

عزیزان دبیرستانی در کتاب زبان پارسی خود – که از همین نامش گرفته تا محتوایش سر تا پا یک دروغ بزرگ است - مطلبی می خوانند با عنوان واحدهای زبر زنجیری گفتار؛حالا اینکه این واحدهای زبر زنجیری گفتار چه هستند و به چه کار می آیند،ارتباط چندانی به ما و این مطلب ندارد. همینقدر بدانید که در طول زنجیره ی گفتار،می توان واحدهای زنجیری رابه کمک برش آوایی از یکدیگر جدا کرد، پس از برش زنجیره ی گفتار و تعیین واحدهای زنجیری تعدادی واحد آوایی باقی می ماند که چون جایگاه مشخصی ندارند، به آنها واحدهای"زبر زنجیری" می گویند که لحن های مختلف مثل طعنه،تمسخر یا خشم و... که از ظاهر سخن قابل درک نیستند و الفبای خط از نشان دادن آنها ناتوان است از همین واحدهای زبر زنجیری ناشی می شود.

یکی از واحدهای زبر زنجیری گفتار "درنگ یا مکث" است که رعایت نکردن آن موجب ایجاد ابهام در جمله می شود. به طور مثال؛

او هر روز،نامه ای می خواند.[او روزانه،یک نامه می خواند.]

او هر روزنامه ای، می خواند.‍[او هر نشریه از نوع روزنامه که زیر دستش بیاید،می خواند!]

همانطور که دیدید، درنگ تفاوت معنایی ایجاد می کند؛ یعنی با تغییر لحن و آهنگ و جای تکیه و درنگ در جمله می توان برداشت جدیدی از همان جمله کرد. اما ما هر چه حساب کردیم،دیدیم هر برداشتی هم که بشود کرد، دیگر روزنامه، ماهنامه که نمی شود، می شود ؟!

ابرو در هم نکشید که ما شما را سر کار گذاشته ایم! شوخی نمی کنم، جدی می خواهم بدانم! مگر نه اینکه بزرگان ما بیرونی ها بوده اند که بنده خدا عزرائیل را سر پا نگه داشته بودند که؛ «بدانم،بمیرم بهتر است یا نادانسته بمیرم؟» و مگر نه اینکه جزو آموزه های ماست که؛« ز گهواره تا گور دانش بجوی» و از این صحبت ها!

حالا چطور شده که علاقه به یادگیری در وجودمان فواره می زند، عرض می کنم؛

چند وقت پیش در راه برگشت به منزل،گذرمان افتاد به یک روزنامه فروشی و از آنجایی که؛

روزنامه خواندن خیلی خوب است.

من روزنامه را دوست دارم.

روزنامه اطلاعات آدم را زیاد می کند.

بزرگترهایمان هم همیشه می گویند؛ روزنامه بخوان تا وقتی بزرگ شدی بتوانی به کشورت خدمت کنی!

 و علی هکذا...! ایستادیم تا یک عدد روزنامه ابتیاع نماییم،

 فرض کنید؛ بیست و هشتم آبان بود.

فرض کنید؛ ما پس از کند و کاو بسیار روزنامه ی مذکور را از بین هزاران مجله و روزنامه طلایی( زرد با غلظت n مولار!) خوش رنگ و لعاب یافتیم!

فرض کنید؛ اینقدر عجله داشتیم که منتظر نشدیم آن آقای محترم که احتمالا" گلاب به رویتان رفته بودند دست به آب! برگردند سر کار و کاسبی شان،پول را گذاشتیم روی پیشخوان و بدو که الان اتوبوس می رسد.

فرض کنید؛ رسیدیم ایستگاه اتوبوس.

فرض کنید؛ اتوبوس سر ساعت در ایستگاه بود و ما با کمال میل می پذیریم که ایراد از دیدگان ما بود که این ستاره ی سهیل را رؤیت نمی نمودیم!

اصلا" فرض کنید؛ ساعت مان جلو بود، خلاصه اشکال از فرستنده نبود که از گیرنده بود و بنده حقیر سراپا تقصیر!

فرض کنید؛ اتوبوس آمد،نعوذبالله نه اینکه فکر کنید این همان اتوبوس است که قرار بود یک ربع پیش بیایدها! نه! این یکی دیگر است! پناه بر خدا... شما را چه شده است که به روح خدمت گزاری و مسئولیت پذیری فردی از افراد این جامعه شک می کنید؟! استغفار کنید به درگاه خداوندی اش که شرک خفی وارد اعمالتان شده که گناهی بس کبیره...!

حالا چون از فرض کردن خسته شده اید،برای اینکه فکر نکنید ما از شما بیگاری می کشیم! یَیْ خاطره از خودمان دروکنیم تا خستگی تان در برود!

یَک روز تو کلاس زبان نشسته بودیم، داشتیم گلاب به رویتان درس می خواندیم؛

When it rains,the buses are crowded.

 نوشتند روی تخته سیاه و با همان لحن جدی برگشتند سمت ما که؛

پس نتیجه می گیریم؛ توی تبریز همیشه بارون میاد!

و عاقلان دانند که این بنده خدا به هیچ روی اغراق نکرده، تا همین چند وقت پیش از دست این هوای بارانی ،گاه روزها می شدکه ما خورشید بانو را نمی دیدیم،روزهایمان شده بود شب های سپید روسیه!

فرض کنید؛ هوا همچون همیشه بارانی بوده و  اتوبوس crowded است!

حالا اینکه ما هوا را صاف و آفتابی می یابیم، چندان چیز قابل اعتنایی نیست،سر مسئولان عزیزمان سلامت باشد، خدا حفظ شان کند،آلله بیزه چوخ گورمسین بولاری،که اگر نبودند اینها معلوم نیست چه بر سر ما می آمد، فقط پیرو اینکه ما نمی دانیم اینهمه خدمتگزاری را کجای دلمان جا بدهیم! توصیه می کنیم؛ این عزیزان به قاعده ی دو ساعت از میتسوبیشی و بنز و ماکسیماو ... دل کنده،من باب تغییر روحیه هم که شده با یکی از همین اتوبوس ها یک مسافرت درون شهری داشته باشند، امید است دریابند که زندگی خالی نیست،اتوبوس هم هست! بالاخره یک لقمه نان و لگدی هست دور هم،چطور می شود یک بار هم کفش های شما نوش جان کنند؟ مگر نه اینکه سرمایه باید به صورت عادلانه در جامعه توزیع شود؟ پس چی که این چیزها هم سرمایه است! بالاخره آدم تا در اتوبوس له نشود که قدر عافیت نمی داند! اصلا" ممکن است یادش برود که انسان است و اشرف مخلوقات! چون تا جایی که یادش می آید؛ تا بوده چهارپایان را هم بدین سیاق پشت وانت دیده! و شاید در وضعی مناسب تر!!

 حالا اگر خیلی طالب بودند،می توانیم جنبه های دیگر زندگی را هم نشان شان بدهیم!

فرض کنید؛ ما برای اینکه اعصاب معصابمان خط خطی نشود، برای اینکه به فرموده ی روانشناس جماعت عدسی ذهنمان روی درد متمرکز نشود و به هزار و یک دلیل بی دلیل دیگر، در می آوریم در آن بلبشو روزنامه بخوانیم!

فرض کنید؛ اینجا فرانسه است و ملت اگر در اتوبوس مطالعه نکنند، احساس بیخودی می کنند.

فرض کنید؛ ما بیخیال از نگاه های عاقل اندر سفیه مردم، هی احساس می کنیم این مطالب به نظرمان آشنا هستند!

فرض کنید؛ برمی گردیم و به تاریخ روزنامه نگاهی دوباره می اندازیم!

فرض کنید؛ روزنامه مذکور مال بیست و هشتم مهر ماه است!

حالا به صورت مستند به شما ثابت شد که چه بی درنگ چه با درنگ روزنامه، همان ماهنامه است؟!

 حالا شاید باور کنید که ؛  چشم ها را باید بست

                                    هیچ چیز را نباید دید.*

* از مهسا رحیم زاده راد.                           

  
نویسنده : احسان محمدی ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٩
تگ ها :

کجایی خدا ؟

این متن را دیشب نوشته بودم. خوابم برد آن وسط ها! و نشد منتشر کنم!

شلیک خنده های فردوسی پور مثل مته در مغز استخوانم فرو می رود و ژل موی صالح علاء که سلام عرض می کند خدمت شریف بینندگانِ جان،هموطنان پیشانی بلند،هموطنان رو سفید و رستگار! و کراوات گل مَنگُلی «محمد نزال» که قایم شده زیر چفیه ی سفیدش به ریشم می خندد انگار! سید حسن نصرالله هم هست؛ آن تیکه از صحبت هایش که رهبر خامنه ای دارد مداوم با افکت های آن چنانی پخش می شود! می بینی خدا؟ دعوا سر همین است! «انا الحق»؛ همه می خواهند فقط همین را ثابت کنند، هیچکس بی چشم داشت به فکر بنده های در خاک و خون افتاده ات نیست. و اصلا" چرا باشند وقتی تو آن ها را فراموش کرده ای؟ می بینی دیگر دست و پای هیچکس را قطع نمی کنند و دار نمی زنند و نمی سوزانند و به باد نمی دهند سر این «انا الحق» ؟ می بینی آنان که دیروز می گفتند:« ما با مردم اسراییل دوست هستیم»، امروز ابراز تاسف می کنند؟ دیدی آنها هم دل شان سوخت؟ تو چی ؟ تو دلت نمی سوزد؟ می بینی مردم هنوز همان مردم کوفه اند؟ می بینی چطور نان به نرخ روز می خورند؟ آخر می دانی خدا؟ راست می گفت علی عراقی؛ این جا نان امروز را به نرخ دیروز نمی دهند! کمک ها نرسیده اند...هواپیمای قطری به دوحه بازگشته است... مرز رفح هنوز بسته است ... از آن بالا می بینی این ها را ؟من که دیگر نمی خواهم ببینم ؛ می روم بخوابم خدا مثل تو! باورم نیست این بیداری را، که تو باشی و این وضع دنیایت باشد، که باشی و تاب بیاوری اینهمه خیره سری را.مگر نگفته بودی:«لا سنةٌ و لا نومْ»؟ دیدی خوابت برد؟ خواب آسمانی ات با زنگ کدام ساعت آشفته می شود؟ انفجار این همه بمب و گلوله به گوشت می رسد،آن بالاها؟ نفیر ناله ها و ضجه ها چطور؟ صدای شکستن دل مادرها؟ مگر نگفته اند؛«الله عندَ قلوبٍ منکسراً»؟ اینهمه نزدیکی و ، نمی شنوی این ها را؟ پس چرا هیچ کاری نمی کنی؟

شنیده ام بنده هایت زکات خرما ندهند، عصبانی می شوی و زیر پای شان را خالی می کنی! آن ها هم زکات خرماهای شان را نداده اند که آتش می بارد بر سرشان به جای باران رحمت ات؟ راستی خدا! شیخ اجل ما را هم می بینی آن جا؟ یادت هست گفته بود؛ باران رحمتت بی حد و حساب است؟ پس کو؟ نکند از ما ناامید شده ای خدا! مگر نه اینکه « هر کودکی با این پیام به دنیا می آید که خداوند هنوز از انسان نا امید نیست» ؟ دیدی گفتم اینهمه عصیان خسته ات می کند! اما تو گفته بودی؛« ای داود! اگر روی گردانان از من چگونگی انتظارم برای آنان، مدارایم با آنان و اشتیاق مرا به ترک معصیت هایشان می دانستند، بدون شک از شوق آمدن به سوی من می مردند و بندبند وجودشان از محبت من از هم می گسست».

و شاید الان داود شرمگین باشد از ستاره ای که به نامش چراغ را گرفته اند از آشیان این کبوترانِ ماه. و دریچه را... دیگر در آن تکه از زمین،همان اولین قبله به سویت،هیچکس به ازدحام کوچه خوشبخت نمی نگرد...

و شاید...

و اصلا" چرا باید نه؟ آری، باید فرزندان آدم همه شرمگین باشند که از ملکوت اعلا رانده شدند، زمین هم دیگر تحمل شان را ندارد! فکر نکنی از رو رفته اند ها! نه،حالا نشسته اند که «عالمی دیگر بباید ساخت»! که تا سه نشه،بازی نشه!

می دانی خدا؟ شاید دیگر نتوانی چشم در چشم فرشتگانت بگویی،«و نفختُ فیهِ روحی». اگر یک روز بپرسند، از کجای روحت در این ها دمیدی که چنین ناسپاس گشتند و متجاوز، چه پاسخ شان می دهی؟

   و امروز از آن روزهاست...

خنده را کجا جرات آن است که پا به حریم لب هایمان گذارد؟

و سهراب چرا بگوید، من چه سبزم امروز؟

و من؟

من چه تلخم امروز...

و چه اندازه تنم زخمی این هیاهوست

و بیزار از هر چه هست و نیست

نکند شادی دیدن برق سکه ها

برباید این حال خوشم را

که من؛

آری...

« وز خدا دولت این غم به دعا خواسته ام».

و شاعران؟

همان ها که آرمانشهر را آفریدند

پس ِ اینکه تو روستا را

و بشر شهر را،

ریش بادشان!

آن روز که خواهند غم این زیتون های به صلیب کشیده را

دست مایه ی شعر گردانند و زور آزمایی طبع!!

یادت هست؟ «گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد» ؟

گفتا... نه، هیچ نگفتا! خودت بگو! کی خدا ؟!!

اصلا" زکات خرمای شان چقدر می شود خدا؟! به اندازه ی پر کردن شکم ارباب معابد؟ به اندازه ی سلطه ی کلیسا در قرون وسطا؟ به اندازه ی تکرار تاریخ؟ چقدر؟!!

ما منتظریم...

و زیتون ها...

بیدار شو خدا!

پ.ن:پرسپکتیو عزیز  با دل بزرگشان،بهتر از این ها شوریده اند این فصل را...

  
نویسنده : احسان محمدی ; ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٩
تگ ها :

پاییزانه...

اتوبوس وارد مسیر اتوبوس های تندرو می شود؛ نگاهم می افتد به نرده ها. وقتی در حرکتی انگار تکرار بعد بیشینه کمینه چونان شلنگی است که از دو سر تکانش می دهند یا شبیه ماری که به دنبال طعمه اش بدود؛ نیشش را در می آورد و مثل کارتون ها می گوید، غش غش ! هر چه هست،تو را یاد شلنگ می اندازد؛ شلنگ آتش نشانی! انگار آن فریادها و ضجه ها با همان کیفیت، زنده و مستقیم! در گوشت می پیچد،نبضت تندتر می زند و هُرم نفس هایت، خودت را می سوزاند؛مثل همان آتش! احساس می کنی حالت دارد بد می شود، انگار تازه می فهمی چقدر از این نرده ها بیزاری و بی اختیار همین را زیر لب زمزمه می کنی؛" از این نرده های کذایی بیزارم!"

سنگینی دستی که روی شانه هایت حس می کنی ، از آن دنیا جدایت می کند، بر که می گردی؛ زنی را می بینی که نگران به نظر می رسد،صدایش گنگ و نامفهوم است. هیچ نمی شنوی، انگار می پرسد؛ خوبی دخترم؟

و تو بی آنکه مطمئن باشی همین را پرسیده، لبخند می زنی که یعنی خوبم! اگر چه ته دلت حس می کنی؛ هرگز به این بدی نبوده ای!

سعی می کنی آرام باشی، نفس عمیق می کشی فایده ای ندارد دیگر جدا" حالت دارد بد می شود! دست به کیف می بری و ناامیدانه بیرون می آوری؛ شکلاتت تمام شده! فقط این مسیر است که تمامی ندارد، انگار!  قفسه ی سینه ات درد می کند بس که نفس عمیق کشیده ای؛شب بیدار مانده باشی، صبح از سرویس جا مانده باشی، تمام راه را هم دویده باشی برای جلوگیری از این فاجعه!،سوار اتوبوس شده باشی، در صندلی های جهت عکس هم نشسته باشی! هر کدام از اینها به تنهایی کافی است برای اینکه حالت را به هم بزند. شاید اگر جایت را عوض می کردی اینهمه شدت نمی یافت! خدا حفظ کند این برادران دینی را برای عشیره و اقربا؛ کم می ماند با چشمان شان درسته قورتت بدهند!! در آن سو . تو هم که رسما" نفس کش می طلبی! امروز، هیچ بعید نیست فک بچه ی مردم را بیاوری پایین! اینها که یادت می آید؛ احساس می کنی جایت خیلی خوب است!

دیگر امتداد مضحک نرده ها را نمی بینی؛اتوبوس ایستاده انگار. هر چه نگاه می کنی،آشنا نمی یابی این خیابان را؛ "اینجا کجاست؟" چنان می پرسی که گویی هرگز این مسیر را نپیموده ای! چقدر بیگانه می یابی خود را، با این شهری که دیوارهایش از آدمهایش مهربان ترند! به خودت نهیب می زنی؛ "مغرضانه قضاوت می کنم!" حکایت این شهر و آن کشور نیست؛ فرق بین مادر و نامادری است که دومی نیکت را هم بگوید،چشم دیدنش را نداری! آره، همین است؛ اینکه غریب را دل سرگشته با وطن باشد و یک نفس عمیق دیگر؛ قفسه ی سینه ات درد نمی کند،ریه هایت پر از شریعتی می شود و برای چندمین بار؟ نمی دانی،حسابش از دستت دررفته، چه اهمیتی دارد اصلا". پس دوباره؛

 "خدایا! عقیده ام را از عقده ام مصون بدار!"

  
نویسنده : احسان محمدی ; ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٩
تگ ها :

دارندگی و برازندگی...

این روزها، روزهای ثبت نام کنکور است برای دانشگاه های سراسری و سپس آزاد. سراسری که گذشت، گفتیم در مفاید آزاد بنویسیم که داوطلبان زودتر اقدام کنند. همانطور که می دانید این تاریخ ها هرگز،تاکید می کنم هرگز! تمدید نمی شوند و در صورت کوتاهی از سوی عزیزان در آن تایم بودن! همای سعادت پر می کشد تا یک سال بعد که دیگر بار بازگردد و بنشیند بر ان شانه های تکیده ی قوز کرده از فرط طلب دانش!

معمولا"دو گروه دانش آموز مشتاق دانشگاه آزادند؛ داوطلبان پیش دانشگاهی که بنیه ی علمی کافی برای پذیرفته شدن در سراسری ندارند و دانش آموزان قوی سال های سوم و حتی دوم برای محک زدن خود.

آن قدیم ترها که ما دانش اموز سال سوم بودیم، تقریبا" اغلب بچه های کلاس آزمایشی شرکت کرده و همگی هم پذیرفته شده بودند،آن هم چه رشته هایی؛

- مهندسی برق، گرایش الکترونیک : 7 نفر

- مهندسی کامپیوتر، نرم افزار : 3 نفر

- مهندسی معماری : 2 نفر

- مهندسی صنایع،برنامه ریزی و تحلیل سیستم ها : 2 نفر

- مهندسی شهرسازی، مهندسی پزشکی،مهندسی کشاورزی،فیزیک مهندسی،اپتیک و ریاضی محض : هر کدام 1 نفر

موقعی که این عزیزان کنکور آزاد می دادند، همگی دانش آموز سال سوم متوسطه بودند؛ با فرض محال اینکه تمامی مطالب آموزش داده شده را یاد گرفته باشند و فرض محال تر اینکه صد در صد سال سوم و دوم را برای کنکور آماده بوده باشند، تنها چیزی در حدود 50 الی 60 درصد سوالات را می توانستند، پاسخ دهند و با این نیمی از آمادگی و پیش دانشگاهی را از بیخ و بنیاد نخواندن، چنین رشته هایی پذیرفته شده اند.تازه موضوع وقتی جالب می شود که بدانید اغلب اینها از دانشگاه آزاد کلانشهر! پذیرفته شده اند، دیگر تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل که در آن گوشه موشه ها( شهرستان،بخش و ...) چه خبر است!

  
نویسنده : احسان محمدی ; ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٩
تگ ها :

دو گاه... یک نگاه!

نقل است که درویشی درآن میان از او پرسید که «عشق چیست»؟

 گفت:« امروز بینی و فردا و پس فردا».

آن روزش بکشتند و دیگر روز بسوختند و سوم روزش به باد بردادند؛

یعنی،عشق این است.

 

***

چهارده ساله به نظر می رسید، با آب و تاب بسیار برای دوستانش تعریف می کرد، اینهمه هیجان کنجکاوت کرد؛

می گفت:« من چهارتا دوست پسر دارم،یکی را واقعا" دوست دارم و سه تای دیگر را برای شارژ ایرانسل»!!

و شاید مسئله همین باشد ... اینکه با ایرانسل«هزینه» جابه جایی وجود ندارد!

پ.ن : ذکر حسین بن منصور حلّاج در تذکرة الاولیا

  
نویسنده : احسان محمدی ; ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٩
تگ ها :

این دختر نَوَفهمه...!(2)

 مریم پرنیان نمی خواهد بفهمد هر چقدر هم که اصرار داشته باشد

به جای کامپیوتر بگوید، رایانه

به جای وبلاگ،تارنما

به جای کامنت،نظر

به جای کیبرد،صفحه کلید

به جای مرسی،ممنون!

و

.

.

.

در آخر آنچه بر سر ترکی(یا آذری!) آمد،در آینده ای نه چندان دور بر سر پارسی* هم خواهد آمد،چنانچه علایم بروزش را به وضوح می بینید...! بدین سیاق که او و هم سالانش وقتی دست شان ناخودآگاه ،همینجوری، کاملا" اتفاقی می رود روی شماره 6(شایدم 5!) و شبکه سهند را می گیرد! دیدگانشان آلبالو گیلاس می چیند و جز فعل هایش را متوجه نمی شوند و گاه حتی آنرا هم نه! چه برسد به صحبت های مصطفی دنیزلی و الهام علی اف و امثالهم،حتی با دور خیلی کند! گلاب به رویتان،رویمان به درو دیوار و میز و صندلی! شطرنجی بفرمایید شما را به خدا!

از این رو که این جوانان خوش غیرت اگر ده، بیست نفری جمع شوند و بخواهند نعوذبالله چند بیت(فقط چند بیت،نه بیشتر!) از منظومه ی حیدر بابا  را هجّی کنند؛احتمال دارد بتوانند،ممکن هم هست نتوانند،هیچ قولی نمی دهند!

می بینید که بنده خدا شهریار حق داشته بسراید؛

از زندگانی ام گله دارد جوانی ام       شرمنده ی جوانی از این زندگانی ام

شرط می بندیم* تنش به وسعت تمام زلزله های آذربایجان می لرزد وقتی می شنود؛

معلم از دانش آموز می پرسد؛ «علم بهتر است یا ثروت؟»

و دانش آموز پاسخ می دهد: آقا اجازه! پزشکی

که اگر به جای انکه دنبال دختر مردم راه بیفتی و با قاسم در کافه ها ول بگردی و شعر بسرایی و به خیالت کار فرهنگی بکنی، دیدگانت را درویش نموده بودی و سرت را انداخته بودی پایین و مثل بچه آدمیزاد دَرست را تمام کرده بودی؛الان به جای دکتر قریب فیلم تو را می ساختند! می دانیم فیلم تو را هم ساختند،اماسریال تو کجا و دکتر قریب کجا؟ تفاوت بین آش رشته ی خان ننه و ساندویچ مخصوص فست فود آمیخته با موهای سر آشپز را تصور کن، متوجه می شوی! خودت هم شاهدی که ما هم اگر در رو دربایستی تو و کمال نبودیم،نگاه نمی کردیم چه برسد به دیگران! زندگیت که دیدن نداشت برادر + یک سری مسایل دیگر که باشد وقتی گذرمان افتاد مقبرة الشعرا به خودت می گوییم!

 تازه اگر پزشک شده بودی،می توانستی مثل همکارانت در راه رضای خدا،هوینجوری فی سبیل الله(!) بیمارانت را مداوا کنی و با پولش برای خودت یک خانه ی درست و حسابی بخری که وقتی یک گردشگر از 200 کیلومتری خانه ات رد می شود ما سرخ و سفید و آبی نگشته، به پهنای صورت لیتر لیتر عرق نریزیم! نمی دانی که؛ انگار کن در سونای بخار نشسته باشیم،باور کن!

 ببینم؛اخوان را هم می بینی آنجا ؟ اگر دیدی اش جان ثریا مرام بگذار و بگو؛حق با تو بود،«هوا بس ناجوانمردانه سرد است»،حالا چه از این لحاظ،چه از آن لحاظ! چقدر سردم است،می بینی تو را به خدا ؟! در این روزگاری که کائنات در همه ی ابعادش از هر روزنه ای که بتواند،سرمای هزار زمستان را در روح و جانمان رسوخ می دهد؛نمی دانم طبیعت چه اصراری دارد، اینهمه سوز را به جسم مان تحمیل کند!

  
نویسنده : احسان محمدی ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢۸
تگ ها :